تبليغاتX
دروازه طلایی
دروازه ی طلایی آن را نگاه کن! تا شهر مرگ راه درازی نمانده است.
 

کاش کور بودم و نمی دیدم ... کاش کور بودم...!

کاش بی سواد بودم و نمی تونستم بخونم ...کاش بی سواد بودم...!

کاش بچه بودم ...یه بچه ی کوچولو...بی خیال و بی دقدغه ...!

کاش پرنده بودم و می رفتم به اونجایی که دلم می گفت ...!

کاش می تونستم بهت نشون بدم تموم احساسمو... عشقمو ... حرفامو...!

کاش می شد بهت بگم چقدر دوست دارم ...کاش می شد!

کاش تمام نا گفته هام رو می شنیدی ...کاش فرشته ها یاری ام می کردند و این

ناگفته ها رو که تو سینه ام محبوسند ، به تو می رسوندند ....به تو که یک فرشته ای

از جنس همون فرشته ها ...!

کاش می شد خیلی از نا باوری ها رو باور کنم ...

کاش می شد فراموش نشدنی ها رو فراموش کنم ...

کاش می شد هیچ وقت تو صف انتظار رو صندلی های مرده ی این زمونه به انتظار نشینم!

کاش تو شبای بارونی ات پر بود از من و تو ...از بودن و ماندن ما ...!

کاش تو کوچه پس کوچه شهر دلم پر باشه از نقش تو ...روح تو ...خود تو !!!!

پر باشه از خندهای شیرینمون ...از گریه های آسمونیمون...

از قهر و آشتی های بچگونمون...!!!

آه ! ای روزگار ...! ای روزگار ...! لعنت بر تو !

                   
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 17:55  توسط مرضیه مرادی  | 

خواب دیدم
در خواب با خدا گفت و گویی داشتم
خدا گفت:
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد:
وقت من ابدیست.
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش از همه تو را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد....
اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
        عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
              اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
                    و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
                          این که با نگرانی نسبت به آینده 
                                          زمان حال فراموششان می شود
                          آن چنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.
                   این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد؛
              و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
        خداوند دست های مرا گرفت و لحظه ای هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم.......
به عنوان خالق انسان ها می خواهی آن ها چه درس ها یی از زندگی یاد بگیرند؟
با لبخند گفت:
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می توان محبوب دیگران شد.
   یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
     یاد بگیرند که ثروت مند کسی نیست که دارایی بیش تری داشته باشد.
        بلکه کسی که نیاز کمتری دارد.
           یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانند زخمی عمیق در دل کسانی که
                دوستشان دارند ایجاد کنند.
                    و سال ها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد.
                        با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند.
                     یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را عمیقا دوست دارند.
                اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
          یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
      یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آن ها را ببخشند،
   بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرند که من  اینجا هستم......
        همیشه. 
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 16:37  توسط مرضیه مرادی  |