|
دروازه ی طلایی آن را نگاه کن! تا شهر مرگ راه درازی نمانده است.
|
امروز با خواهرم وهمسرش رفته بودیم سفارت سویس .....واقعا خجالت آور بود...بعضی ها حاضرند هر کاری بکنند ولی برند اون طرف با این که وضعشون این طرف هم عالیه!!!
یک پیرزنی اومده بود حدود ۷۰ سال!وقتی فهمید شوهر خواهرم آمریکاییه خودشو کشت.با عشوه اومده بود جلو می خواست سر صحبتو باز کنه؛ شوهر خواهر من هم آخر بی محلی!!!همون رگ امریکایی.
پیرزنه گفت دنبال یک مرد خارجیه که باهاش ازدواج کنه بتونه بره آمریکا ......اینو که گفت من زدم زیر خنده ، بد بود ولی دست خودم نبود.
به هر حال وضع بدی بود . مثل همیشه خواهر من اعصابش ریخت به هم و مثل همیشه شوهرش آرومش کرد. پیرزنه هم دیگه تو حال خودش نبود.
واقعا آمریکا آش دهن سوزی هم نیست ....از این جا که این پیرزنه می خواد بره اون جا ،فهمیدم!!!!