|
دروازه ی طلایی آن را نگاه کن! تا شهر مرگ راه درازی نمانده است.
|
تازگی ها توی خیابون ما یک گدا پاتوق زده !
نخندید ...جدی میگم.
چند روزی میشه که برای تدریس زبان انگلیسی به مدرسه ای پسرانه حوالی سیزده آبان میرم . هفت تا پسر بچه که اگر حواسم پرت بشه قطعا مدرسه منفجر میشه ،اکثرا از خانواده های فقیر هستند ؛تا جایی که روز اول داشتم از تعجب می مردم ،یک پسر هشت ساله که برای دستمزد 30000 تومان توی یک خیاط خونه کار می کنه؛ اول فکر کردم داره شوخی می کنه اما بعد متوجه شدم بعضی از این بچه ها حتی برای شهریه کلاسشون هم میرند کار می کنند چون خانوادشون نمی تونه این پول را بپردازه !روزی که می خواستم برم این جا ناراحت بودم اما وقتی وضع بچه ها را دیدم خیلی خوشحال شدم که دارم بهشون درس میدم ، قبلا شاگردی دیده بودم که مادرش با ماشین مدل بالا میامد دنبالش تا فقط بهش شیرکاکائو بده و ببوستش و بره خونه !!تازه اون شاگرد هیچ وقت درست و حسابی درس نمی خوند و با اکراه میامد اما اینجا!!!
به نظرم بد نیست گاهی از لاک خودمون بیرون بیایم و به دیگرانی که هیچ وقت نمی بینیمشون هم نگاهی بندازیم ؛ تنها چیزهایی که من میدیدم خودم بودم و خانوادم ؛به تنها چیزهایی که فکر می کردم این بود که فلان مدل جدید اومده ،